ازدواج امام
در زمان ازدواج امام خمینی، پدر و مادر ایشان در قید حیات نبودند و وصلت میان امام و خانم خدیجه ثفقی با پادرمیانی یکی از دوستانشان به نام آقاسیدمحمدصادق لواسانى سر گرفته است.
در یک دیدار مشترک آقای لواسانی به امام خمینی پیشنهاد ازدواج با یکی از دختران آقای ثقفی را می دهد. دختر آقای ثقفی ۱۵ سال داشت، در تهران به همراه مادربزرگش زندگی می کرد و به دبیرستان می رفت، او زندگی در قم را دوست نداشت و پاسخش منفی بود.
پس از آن آقای لواسانی از سوی امام خمینی به تهران رفت و رسما از دختر خواستگاری کرد، و دوباره پاسخ منفی بود، این خواستگاری ۵ بار تکرار شد، و ۱۰ ماه طول کشید تا دختر ایشان خواب هایی متبرک می بیند، و متوجه می شود که این ازدواج برایش مقدر شده است.
گذشته از این خواب، آنچه در نهایت منجر به این شد که خانم خدیجه ثقفی به امام خمینی جواب مثبت بدهند، احترامی بود که برای نظر پدرشان قائل بودند. دو هفته بعد از رضایت دادن خانم ثقفی، خواستگاری رسمی انجام شد و آقای مرتضی پسندیده، آقای نورالدین هندی برادران امام به همراه ایشان، و آقای لواسانی و آقای مسیب که خدمتگذار بودند برای این امر به خانه آقای ثقفی می آیند
خطبه عقد حضرت امام خمینی(س) با خانم خدیجه ثقفی در روز 26 بهمن 1308 هجری شمسی (مطابق با 15 رمضان 1348 هجری قمری) در حرم شاه عبدالعظیم منعقد شد. مهریه همسر امام خمینی هزار تومان بود.
چگونگی برگزاری مراسم ازدواج امام خمینی (س)
خانم ثقفی از نحوه ازدواجشان اینگونه یاد می کنند: «عقد ما مفصل نبود. پدرم در اتاق بزرگ اندرونى که تالار نام داشت، نشسته بود. مرا صدا کرد و گفت: «قدسى جان! بیا» من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بىچادر پیش ایشان نمىرفتیم، چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و نزدشان رفتم.
پدرم گفت: «آن طرف کرسى بنشین.» خانوادۀ امام روز اول ماه رمضان آمده بودند و آن روز هشتم ماه بود. در این مدت، چند روز در منزل پدرم بودند و مادرم هم خوب و مفصل از آنان پذیرایى کرده بودند.
آنان در پى خانهاى اجارهاى مىگشتند تا عروس را ببرند. بنا بود عروسى در تهران برگزار شود و بعد به قم برویم.
بعد از هشت روز، خانه پیدا شد که درست همانى بود که در خواب دیده بودم. پدرم گفت: «مرا وکیل کن که من آقا سیداحمد را وکیل کنم که بروند حضرت عبدالعظیم (ع) صیغۀ عقد را بخوانند. آقا هم برادرش آقاى پسندیده را وکیل مىکند.» من مکثى کردم و بعد گفتم: «قبول دارم.»
به این ترتیب، رفتند و صیغۀ عقد را خواندند. بعد از اینکه خانه مهیا شد، پدرم گفتند: «به اینها اثاث بدهید که مىخواهند بروند آن خانه.» اثاث اولیه مثل فرش و لحاف کرسى و اسباب آشپزخانه و دیگر چیزها را فرستادند. یک ننه خانم هم داشتیم که دایۀ مادرم بود. او را هم با دخترش عذرا خانم فرستادند آنجا براى پذیرایى و آشپزى.
شب پانزدهم یا شانزدهم ماه مبارک رمضان بود که دوستان و فامیل را دعوت کردند و لباس سفید و مشکى و شیکى را که دختر عمهام با سلیقه روى آن گل نقاشى کرده بود، دوختند و من پوشیدم. مهریهام هزار تومان بود. خانوادۀ داماد گفتند: «اگر مىخواهید خانه مهر کنید.» ولى پدرم به من گفت: «من قیمت ملک و خانههایشان را نمىدانستم. نمىدانستم قیمت در خمین چطور است؛ به همین دلیل هم پول مهر کردم.» من هرگز مهرم را مطالبه نکردم. اما امام آخرهاى عمرشان وصیت کردند که یک دانگ از خانۀ قم به عنوان مهر من باشد.»

